خرید بک لینک
جدیداً نمی توانم بگویم. از من بگویم. آخر این من چه دارد برای گفتن. گویا این داستان هم دارد به فراموشی سپرده می شود. این داستان هم به تاریخ می پیوندد و به خاطره ای که شاید روزی دیگر خاطره ای نباشد و هیچ نباشد. خاطرات اگر در ذهن ها نباشد که دیگر خاطره نیست، گویی اتفاقی نیفتاده است، اگر فراموش شود گویی وجود ندارد. و منجنگ هم اگر فراموش شود گویی هیچ نبوده و هیچ جنگی درکار نبوده، شاید هم این از نشانه های شکست است. چرا شاید؟؟ مسلماً از نشانه های شکست فراموشی است. و از نشانه های فراموشی بی اعتنایی. نه خسته ام نه سرحال. نه نمی دانم چه می خواهم نه میدانم. شده ام ضد و نقیض. وجود خود را انکار می کنم. انکار و وجود چه طور در کنار هم؟ آیا انتهای این مسیر و این جنگ جنون نیست؟ آیا این علائم جنون نیست؟ شاید روزی به پوچی برسم. بعید نیست این احتمال. وقتی که هدفی نباشد، وقتی که شکست شود عادت و شکست شود ملکه، آن وقت پوچی می شود همدم آدم. با من حتی در رختخواب می خوابد و صبح بیدار می شود. صبح را به شب تبدیل می کند. افسردگی؟؟ نه. اشتباه است. افسرده نمی داند که چرا افسرده است اما منجنگ می داند علت اینها چیست؟ آدم افسرده خود از درد خود و علل آن غافل است ولی منجنگ درد خود را دارد. خود درد است.
ولی من این پایان را دوست ندارم. من با تمامی پیچیدگی هایش این پایان ترادژیک را دوست ندارد. من با تمامی احساساتش نباید اینطور پایان بپذیرد... من نباید...


برچسب: نویسنده: mehrnosh تاريخ: شنبه 4 آبان 1392 ساعت: 18:25

صفحه بندی